+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:30 توسط مصطفی
|
از عشق گفتی اما حتی نتوانستی برای مدت کوتاهی آن را در سینه ات نگه داری. فقط لاف عاشقی زدی. احساساتم را زیر پا گذاشتی. چه شد آن همه احساس. از هر دست بدهی از همان دست میگیری. کسی که بخاطرش اسمم را هم فراموش کردی حالا به راحتی تو را کنار می زند و به تو خیانت می کند.
حالا دست یاری بسوی من دراز کرده ای و طلب عشق می کنی. چه کنم که آتش عشقت نمی گذارد که انتقام بگیرم. حالا دیگر نمی خواهم چیزی مانع شود تا به تو برسم. مثل همیشه دوستت دارم و عاشق می مانم. دوستدار تو ....
- سعید؟ کجایی؟
نامه ای که نوشته بود رو تا کرد و بین یکی از کتابها گذاشت و روی مبل دراز کشید و سعی کرد همه چیز عادی جلوه کنه.
- تو اینجایی عزیزم.
در حالی که با دست راستش صورتش رو قایم کرده بود با صدای خسته و آرامی جواب داد: آراه خانم اینجام.
زن جلوی مرد زانو زد و با دستهای نحیف و لرزانش دست سعید رو کنار زد و صورت مرد رو لمس کرد. با صدایی که غم و اِشوه چاشنیش شده بود گفت: سعید اتفاقی افتاده؟ چیزی باعث ناراحتیت شده یا اینکه از دست من ....
مرد حرف زن رو قطع کرد و گفت: نه عزیزم مشکلی وجود نداره. فقط یه کم خسته ام.
لبخند روی لبان زن نقش بست و خیلی سریع از جا بلند شد. روسری آبی و چادر مشکی به سر کشید. وقتی خونه رو ترک میکرد گفت: دارم میرم مهد کودک ماشین رو هم میبرم. دیرم شده. فعلا خدا حافظ.
مرد زیر لب گفت: آره همیشه کار داری و همیشه باید بری اون مهد کودک کوفتی.
وقتی مطمئن شد که همسرش خونه رو ترک کرده دست به کار شد و حسابی خودش رو مرتب کرد تا به ظیافت عشق کهنه ای بره که زخمش سر باز کرده بود. بارانی مورده علاقش رو پوشید و کلاه مشکی رو بر سر گذاشت که کاملا با رنگ بارانی مرد موزون بود. به یاد گذشته ها گل رزی که قبلا تهیه کرده بود رو از توی گلدون برداشت. در پایان نامه رو از لای کتاب آداب زناشویی برداشت تا روزی به یاد ماندنی رو با معشوقه مورد علاقش جشن بگیره.
هوا بارانی بود و نوید یک روز عاشقانه رو میداد. راه زیاد طولانی نبود. یک کورس تاکسی و دقایقی کوتاه زیر بارون. زیر درخت ایستاد و به در سفید رنگی خیره شد که امید زیادی به اون بسته بود. تمام حواسش به در بود. گل به دست ایستاده بود و لحظات رو با بی تابی پشت سر می گذاشت. تا ساعت پنج دقایق کمی باقی مونده بود.
چشمان سعید به هر سو سَرَک میکشید اما بالاخره صحنه ای نظرش را جلب کرد. در آن روز بارانی به ندرت در خانه ای باز میشد، پس باز شدن در خانه روبرویی سوژه مناسبی برای گذراندن وقت بود. زنی نسبتا بلند قد پا از خونه بیرون گذاشت. روسری آبی و مانتو کوتاه سفید رنگ اندام زن را پوشانده بود. روسری رنگی آشنا داشت. وقتی زن به طور کامل از در خارج شد نفس های مرد در سینه اش حبس شدند. سعی کرد به ساعتی قبل فکر کنه زمانی که همسرش به بهانه مهد کودک از خانه خارج شده بود. |سعید اتفاقی افتاده؟ چیزی باعث ناراحتیت شده| بارها و بارها جملات رو مرور کرد و سعی کرد چیزی رو که میبینه باور نکنه.
زن در حالی که از در خارج می شد چتری رو روی سر خودش دید که یک مرد غریبه با کلماتی دلبرانه به او هدیه می کرد. اما سعید همچنان مبهوت، شاهد به تاراج رفتن همسر وفادارش بود.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 19:10 توسط مصطفی
|
میگن سکوت عالمی داره. همه میگن سکوت و تنهایی انیس و مونس همدیگه هستن. میگن فکر آدما تو تنهایی بزرگ و بزرگتر میشه. اما من میگم اونایی که تنها هستن اصلا وجود ندارن. هیشکی تو این دنیا نه تنهاست و نباید هم تنها باشه. سکوت علامت رضا نیست علامت جداییه. جدایی کسی یا چیزی از دیگری. کسی که تنهاست فکر نمی کنه. اندیشه زاییده تنهایی نیست. غم زاییده تنهایی. غم ناشی از دوری از یاره. قفل درِ زندان ناراحت کنندست، مگه نه؟ میله های راه راهِ قفس هر کسی رو به لاک تنهایی میبره تا به یاد یار در سکوت داد بزنه. آواز تو ناشی از غمی هست که از دل تنهایی بیرون میاد. پرنده بیچاره. از تنهایی شِکوه نکن که بزودی در آغوش خدای طبیعت قرار میگیری. انسانها هم تا زمانی که در این کره خاکی هستند شِکوه را در تنهایی و خلوت داد میزنن. شِکوه از دوری شِکوه از فاصله. کالبد آدمی زندانیست که قفلی خاکی بر آن مُهر شده. روح آدمی بی تابی می کنه تا زمانی که دارو و مرهم مرگ قفل خاکی رو باز کنه.
- ای خدا باز این دیونه پیداش شد. باز هم اومدی پرنده های منو بکشی. از مغازه من برو بیرون دیوونه. گم شو بیرون.
حیف که خدا بر لبانم مهر سکوت زد وگرنه صدای انا الحق سر میدادم تا همه از سر وجود آدمی سر در بیارن. انسان از خداست و میتونه خداوار بمونه. احمد پرنده فروش نمودونه یا نمی خواد بدونه که بشر خدایی یعنی چه. نمی خواد بدونه که طبیعت، زمین، زمان و کل هستی یعنی خدا. صدای ناسزاهاش هنوز هم به گوش میرسه ولی من رسالتم رو در قبال طبیعت و انسانیت به انجام میرسونم و صدای افکارم رو به گوش همه میرسونم.
- آخه یه نفر نیست ما رو از دست این منصور دیوونهِ کج و کوله نجات بده. نه حرف میتونه بزنه نه حرف حالیش میشه. این دیوونه پاپتی ریشو جاش تو تیمارستان نه کوچه و خیابون های تهران.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:12 توسط مصطفی
|
لنگان و آرام کوچه ی شهید محلاتی رو پشت سر گذاشت و خودش رو به در چوبی رسوند. در چوبی رو به صدا در آورد و سکوت کوچه رو در اون گرمای تابستان ۱۳۶۵ شکست.
صدای مرد مسن پس از دقایقی شنیده شد.
- کیه؟
دخترک ترجیح داد که با صدای آهسته کلمه منم رو از دهانش خارج کنه که کسی متوجه حضورش نشه.
- گفتم کیه؟ ای بابا ...
در باز شد. مرد به سختی متوجه شد که کسی که جلو در ایستاده برادر زادش، فاطمه است. مرد سعی کرد به چشمان دخترک زل بزنه و جوابی بگیره اما او از سَرِ شرم و حیا فقط به دمپاییهای لنگه به لنگه و پاره عمو زل زده بود و در میان چادر نماز سفید رنگش سعی می کرد که وجودش رو پنهان کنه.
- عمو جون نفت دارید؟برای روشن کردن آبگرمکنمون ...
- آره دخترم. چند لحظه صبر کن.
صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین دور و دورتر شد و در صدای حرکت شاخه درختان خانه عمو گم شد. اما صدای جر و بحث عمو و زن عمو خیلی راحت به گوش می رسید.
- بازم هم این دختره بی حیا این ورا پیداش شد؟ حتما اومده که این بار اسماعیل ما رو از راه به در کنه.
- زشتِِ زن، می شنوه ها. برو اون ظرف نفت رو بیار.
بعد از کلی جر و بحث بالخره مرد با ظرف نفتی جلوی در ظاهر شد.
- بیا عمو جون. یه وقت از دست زن عموت عصبانی نشیها. اون ...
منتظر بقیه توضیحات نشد. راهش رو به طرف خونه کج کرد و به راه افتاد. به زحمت و با تکیه دیوارهای کاه گلی به خونه رسید. حال و هوای خونه هم تعریفی نداشت. ماهی های توی حوض از گرسنگی مرده بودن. در و دیوار خونه او رو با دیده تحقیر و نفرت نگاه می کردن. در و پنجره ها آیینه تمام اهانتها و فحشهایی بودن که از طرف پدر، مادر و خواهرش بارها تکرار شده بودن. درختهای توی حیاط همگی فاطمه رو نشونه رفته بودن. بعد از نگاهی سرد و نا امید به طرف حیاط خلوت پشت ساختمان به راه افتاد. ظرف سه لیتری نفت رو به کناری گذاشت. دفتر و قلمی که قبلا اونجا گذاشته بود به دست گرفت و شروع کرد به نوشتن:
به نام خدایی که عادل نبود
به خاطر جرمی محکوم شدم که هرگز مرتکب نشدم. هرگز حتی از فکرم هم خطور نکرد که به شوهرم خیانت کنم. مرد نامردی که با وقاهت تمام و برای رسیدن به دختری زیباترشهوت را به خیانت و تهمت تبدیل کرد.
پدرم از تو متشکرم که فقط با کمربندت با من سخن گفتی نه با نیش و کنایه هایت.
وقتی نوشتن نامه تمام شد چادر نمازش را به کناری انداخت. روسری آبی رو از سرش باز کرد. روسری هم دیگر نمی توانست معصومیت و بیگناهی او رو ثابت کنه. نفت رو روی بدنش ریخت و کبریت رو آتش زد. به شعله کبریت با دقت نگاه کرد. شاید آتش جهنمی رو در ذهنش تصور می کرد که خیلی از آتش این دنیای که توش به سر میبرد اثرش کمتر بود. به یکباره همه چیز سوخت. دنیا آتش شد. صدای