موج
{ سلام
این داستان رو توی تلویزیون به صورت شعر دیدم و شنیدم. گفتم خالی از لطف نیست با کمی تغییر به داستان کوتاه و شنیدنی تبدیلش کنم.
یا حق }
دو سه کوچه دورتر از خونه با بچه ها جمع شده بودیم تا گل کوچیک بازی کنیم. با بچه های کوچه خودمون رابطه خوبی نداشتم. همه چیز خوب و عالی پیش می رفت که یه مرد سفید پوش بیش از بقیه عابرین نظرم رو به خودش جلب کرد. خوب و راحت راه نمی رفت. بیشتر شبیه لنگیدن بود تا راه رفتن. با نگاهم همچنان دنبالش می کردم. مواظب بودم که مبادا حرکت غیر معمولی از مرد سر بزنه. تمامی صداها و حرکات رو کنار گذاشتم و به نقطه سفید رنگ خیره شدم. صدای عجیبی در وجودم خطر و ترس رو فریاد می زد. اما پاییدن من زیاد هم سودی نداشت. وقتی مرد به ما نزدیک شد به ناگاه ایستاد. ریش بلند و موهای کوتاه به هم ریخته همگی نشان از پریشانی و ناخوش بودن آقا محمد بود. لباسها و دمپایی پاره ای که پوشیده بود دست کمی از سر و روی پریشونش نداشت. وقتی به خودم آمدم، دیدم که همه بچه ها از اینکه آقا محمد از جاش تکون نمی خوره گله میکنن و سر او حتی داد هم می کشن. مرد هیچ حرکتی نمی کرد و فقط با خودش کلماتی رو ضمضمه میکرد و چیزهای نا مفهومی می گفت. رفتم جلوتر تا مانع سر وصدا بشم ولی دیگه دیر شده بود.
به یکباره دستهاشو روی سرش گذاشت و داد زد: دارن می آن. برید کنار کمین بگیرین. خودش رو روی زمین انداخت و فقط داد می زد. همه هاج و واج مونده بودن که چه اتفاقی افتاده. مرد از سر جاش بلند شد و خودش رو با یه خیز بلند توی جوب انداخت.
- حاجی ما گیر افتادیم. دارن بچه ها رو قیچی می کنن نیرو بفرس.
هیچ کس از جاش تکون نمی خورد و میخکوب شده بود. سر کوچه زنی رو دیدم که با دیدن این حادثه فورا دوید و به سمت ما اومد. اینقدر با عجله اومد که چادر و روسریش از سرش باز شد و موهای سپیدش کاملا نمایان شد. اومد و زیر کتفهای مرد رو گرفت و گفت: آقا محمد التماس میکنم زشتِ بیا بریم. اینجا میدون جنگ نیست ... اما حتی گریه هم چاره و درمان و اسلحه ای کارآمد نبود.
مرد با دستهاش زن رو به عقب پرت کرد و او هم مثل مرد در جوب کثیف و پر از لجن غوطه ور شد.
- حاجی چرا نمی زنی؟ بزن. مهم نیست. شلیک کن. نخودها رو بریز.
وقتی مردم متوجه شدن که اون یه موجیِ کم کم به خودشون اومدن. بعضی ها از محل دور شدن تا مبادا به اونها صدمه ای برسه، بعضی ها فقط نگاه می کردن، و بعضی ها هم فقط خندیدن تا دردهاشونو التیام ببخشن. من خودم رو بین جمعیت گم کردم. لابلای مردم دست و پا زدن آقا محمد و سعی و تلاش بیفایده حاج خانوم رو نظاره گر بودم.
اما خوشبختانه .... اما خوشبختانه کسی متوجه نشد که اون مرد، آقا محمد، پدر من بود.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:30 توسط مصطفی
|
روسری آبی
از عشق گفتی اما حتی نتوانستی برای مدت کوتاهی آن را در سینه ات نگه داری. فقط لاف عاشقی زدی. احساساتم را زیر پا گذاشتی. چه شد آن همه احساس. از هر دست بدهی از همان دست میگیری. کسی که بخاطرش اسمم را هم فراموش کردی حالا به راحتی تو را کنار می زند و به تو خیانت می کند.
حالا دست یاری بسوی من دراز کرده ای و طلب عشق می کنی. چه کنم که آتش عشقت نمی گذارد که انتقام بگیرم. حالا دیگر نمی خواهم چیزی مانع شود تا به تو برسم. مثل همیشه دوستت دارم و عاشق می مانم. دوستدار تو ....
- سعید؟ کجایی؟
نامه ای که نوشته بود رو تا کرد و بین یکی از کتابها گذاشت و روی مبل دراز کشید و سعی کرد همه چیز عادی جلوه کنه.
- تو اینجایی عزیزم.
در حالی که با دست راستش صورتش رو قایم کرده بود با صدای خسته و آرامی جواب داد: آراه خانم اینجام.
زن جلوی مرد زانو زد و با دستهای نحیف و لرزانش دست سعید رو کنار زد و صورت مرد رو لمس کرد. با صدایی که غم و اِشوه چاشنیش شده بود گفت: سعید اتفاقی افتاده؟ چیزی باعث ناراحتیت شده یا اینکه از دست من ....
مرد حرف زن رو قطع کرد و گفت: نه عزیزم مشکلی وجود نداره. فقط یه کم خسته ام.
لبخند روی لبان زن نقش بست و خیلی سریع از جا بلند شد. روسری آبی و چادر مشکی به سر کشید. وقتی خونه رو ترک میکرد گفت: دارم میرم مهد کودک ماشین رو هم میبرم. دیرم شده. فعلا خدا حافظ.
مرد زیر لب گفت: آره همیشه کار داری و همیشه باید بری اون مهد کودک کوفتی.
وقتی مطمئن شد که همسرش خونه رو ترک کرده دست به کار شد و حسابی خودش رو مرتب کرد تا به ظیافت عشق کهنه ای بره که زخمش سر باز کرده بود. بارانی مورده علاقش رو پوشید و کلاه مشکی رو بر سر گذاشت که کاملا با رنگ بارانی مرد موزون بود. به یاد گذشته ها گل رزی که قبلا تهیه کرده بود رو از توی گلدون برداشت. در پایان نامه رو از لای کتاب آداب زناشویی برداشت تا روزی به یاد ماندنی رو با معشوقه مورد علاقش جشن بگیره.
هوا بارانی بود و نوید یک روز عاشقانه رو میداد. راه زیاد طولانی نبود. یک کورس تاکسی و دقایقی کوتاه زیر بارون. زیر درخت ایستاد و به در سفید رنگی خیره شد که امید زیادی به اون بسته بود. تمام حواسش به در بود. گل به دست ایستاده بود و لحظات رو با بی تابی پشت سر می گذاشت. تا ساعت پنج دقایق کمی باقی مونده بود.
چشمان سعید به هر سو سَرَک میکشید اما بالاخره صحنه ای نظرش را جلب کرد. در آن روز بارانی به ندرت در خانه ای باز میشد، پس باز شدن در خانه روبرویی سوژه مناسبی برای گذراندن وقت بود. زنی نسبتا بلند قد پا از خونه بیرون گذاشت. روسری آبی و مانتو کوتاه سفید رنگ اندام زن را پوشانده بود. روسری رنگی آشنا داشت. وقتی زن به طور کامل از در خارج شد نفس های مرد در سینه اش حبس شدند. سعی کرد به ساعتی قبل فکر کنه زمانی که همسرش به بهانه مهد کودک از خانه خارج شده بود. |سعید اتفاقی افتاده؟ چیزی باعث ناراحتیت شده| بارها و بارها جملات رو مرور کرد و سعی کرد چیزی رو که میبینه باور نکنه.
زن در حالی که از در خارج می شد چتری رو روی سر خودش دید که یک مرد غریبه با کلماتی دلبرانه به او هدیه می کرد. اما سعید همچنان مبهوت، شاهد به تاراج رفتن همسر وفادارش بود.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 19:10 توسط مصطفی
|
سکوت
میگن سکوت عالمی داره. همه میگن سکوت و تنهایی انیس و مونس همدیگه هستن. میگن فکر آدما تو تنهایی بزرگ و بزرگتر میشه. اما من میگم اونایی که تنها هستن اصلا وجود ندارن. هیشکی تو این دنیا نه تنهاست و نباید هم تنها باشه. سکوت علامت رضا نیست علامت جداییه. جدایی کسی یا چیزی از دیگری. کسی که تنهاست فکر نمی کنه. اندیشه زاییده تنهایی نیست. غم زاییده تنهایی. غم ناشی از دوری از یاره. قفل درِ زندان ناراحت کنندست، مگه نه؟ میله های راه راهِ قفس هر کسی رو به لاک تنهایی میبره تا به یاد یار در سکوت داد بزنه. آواز تو ناشی از غمی هست که از دل تنهایی بیرون میاد. پرنده بیچاره. از تنهایی شِکوه نکن که بزودی در آغوش خدای طبیعت قرار میگیری. انسانها هم تا زمانی که در این کره خاکی هستند شِکوه را در تنهایی و خلوت داد میزنن. شِکوه از دوری شِکوه از فاصله. کالبد آدمی زندانیست که قفلی خاکی بر آن مُهر شده. روح آدمی بی تابی می کنه تا زمانی که دارو و مرهم مرگ قفل خاکی رو باز کنه.
- ای خدا باز این دیونه پیداش شد. باز هم اومدی پرنده های منو بکشی. از مغازه من برو بیرون دیوونه. گم شو بیرون.
حیف که خدا بر لبانم مهر سکوت زد وگرنه صدای انا الحق سر میدادم تا همه از سر وجود آدمی سر در بیارن. انسان از خداست و میتونه خداوار بمونه. احمد پرنده فروش نمودونه یا نمی خواد بدونه که بشر خدایی یعنی چه. نمی خواد بدونه که طبیعت، زمین، زمان و کل هستی یعنی خدا. صدای ناسزاهاش هنوز هم به گوش میرسه ولی من رسالتم رو در قبال طبیعت و انسانیت به انجام میرسونم و صدای افکارم رو به گوش همه میرسونم.
- آخه یه نفر نیست ما رو از دست این منصور دیوونهِ کج و کوله نجات بده. نه حرف میتونه بزنه نه حرف حالیش میشه. این دیوونه پاپتی ریشو جاش تو تیمارستان نه کوچه و خیابون های تهران.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:12 توسط مصطفی
|
تابستان 1365
لنگان و آرام کوچه ی شهید محلاتی رو پشت سر گذاشت و خودش رو به در چوبی رسوند. در چوبی رو به صدا در آورد و سکوت کوچه رو در اون گرمای تابستان ۱۳۶۵ شکست.
صدای مرد مسن پس از دقایقی شنیده شد.
- کیه؟
دخترک ترجیح داد که با صدای آهسته کلمه منم رو از دهانش خارج کنه که کسی متوجه حضورش نشه.
- گفتم کیه؟ ای بابا ...
در باز شد. مرد به سختی متوجه شد که کسی که جلو در ایستاده برادر زادش، فاطمه است. مرد سعی کرد به چشمان دخترک زل بزنه و جوابی بگیره اما او از سَرِ شرم و حیا فقط به دمپاییهای لنگه به لنگه و پاره عمو زل زده بود و در میان چادر نماز سفید رنگش سعی می کرد که وجودش رو پنهان کنه.
- عمو جون نفت دارید؟برای روشن کردن آبگرمکنمون ...
- آره دخترم. چند لحظه صبر کن.
صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین دور و دورتر شد و در صدای حرکت شاخه درختان خانه عمو گم شد. اما صدای جر و بحث عمو و زن عمو خیلی راحت به گوش می رسید.
- بازم هم این دختره بی حیا این ورا پیداش شد؟ حتما اومده که این بار اسماعیل ما رو از راه به در کنه.
- زشتِِ زن، می شنوه ها. برو اون ظرف نفت رو بیار.
بعد از کلی جر و بحث بالخره مرد با ظرف نفتی جلوی در ظاهر شد.
- بیا عمو جون. یه وقت از دست زن عموت عصبانی نشیها. اون ...
منتظر بقیه توضیحات نشد. راهش رو به طرف خونه کج کرد و به راه افتاد. به زحمت و با تکیه دیوارهای کاه گلی به خونه رسید. حال و هوای خونه هم تعریفی نداشت. ماهی های توی حوض از گرسنگی مرده بودن. در و دیوار خونه او رو با دیده تحقیر و نفرت نگاه می کردن. در و پنجره ها آیینه تمام اهانتها و فحشهایی بودن که از طرف پدر، مادر و خواهرش بارها تکرار شده بودن. درختهای توی حیاط همگی فاطمه رو نشونه رفته بودن. بعد از نگاهی سرد و نا امید به طرف حیاط خلوت پشت ساختمان به راه افتاد. ظرف سه لیتری نفت رو به کناری گذاشت. دفتر و قلمی که قبلا اونجا گذاشته بود به دست گرفت و شروع کرد به نوشتن:
به نام خدایی که عادل نبود
به خاطر جرمی محکوم شدم که هرگز مرتکب نشدم. هرگز حتی از فکرم هم خطور نکرد که به شوهرم خیانت کنم. مرد نامردی که با وقاهت تمام و برای رسیدن به دختری زیباترشهوت را به خیانت و تهمت تبدیل کرد.
پدرم از تو متشکرم که فقط با کمربندت با من سخن گفتی نه با نیش و کنایه هایت.
وقتی نوشتن نامه تمام شد چادر نمازش را به کناری انداخت. روسری آبی رو از سرش باز کرد. روسری هم دیگر نمی توانست معصومیت و بیگناهی او رو ثابت کنه. نفت رو روی بدنش ریخت و کبریت رو آتش زد. به شعله کبریت با دقت نگاه کرد. شاید آتش جهنمی رو در ذهنش تصور می کرد که خیلی از آتش این دنیای که توش به سر میبرد اثرش کمتر بود. به یکباره همه چیز سوخت. دنیا آتش شد. صدای شیون فاطمه از درد جسم نبود از درد دل بود.
پدر فاطمه وقتی پتو رو روی او انداخت که نو عروسش دیگه نفس نمی کشید. مردم همگی سراسیمه خودشون به طرف خونه مشهدی حیدر رسوندن. حیدر دخترک رو به سینه چسبونده بود و رو به آسمون با گریه داد می زد: کشتینش، شماها کشتینش. شماها بچه منو کشتین. خدا از شما نگذره ...
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 20:40 توسط مصطفی
|
ساعت چهار
محکم و استوار قدم برمی داشت از خود راضی و مطمئن. احساس رضایت از چهره مرد می بارید. مردی قد بلند خوش چهره و همیشه لبخند بر لب. سنگفرش های خیابان شاندلیزه را سریع پشت سر می گذاشت تا هر چه سریع تر به دفتر کارش که یکی دو خیابان با آنجا فاصله داشت برسد. در طول راه به این فکر بود که افکارش را به آنسوی مرزهای فرانسه هم ببرد تا همه ی مردم جهان از نظریات او در مورد مذاهب پی ببرند. تا حالا شخصیتهای زیادی با هنر سخنوریش محکوم به شکست شده بودند و در مقابل سخنان شیرین و جذاب او مباحثه را باخته بودند.به برج سانینس که رسید خیلی سریع وارد آسانسور شد. مقصد طبقه سیزدهم اتاق ۱۳۱۳.
تا در چوبی دفتر کار را باز کرد خانم منشی گفت: آقای جیمز یک نفر هست که خودش رو معرفی نمی کنه ولی اسرار داره با شما صحبت کنه. آقای جیمز با لبخند و بدون معطلی گفت: وصل کنید به اتاقم. کت سیاهش رو در آورد و روی صندلی چرمی آویزون کرد. کراواتش را شل کرد و خودش را برای یک مباحثه سخت و طولانی آماده کرد.
- سلام با من کاری داشتید.
صدای ضمخت و آرامی به گوش جیمز رسید.
- سلام آقای جیمز. دوست داشتم راس ساعت چهار با شما دیداری داشته باشم.
جیمز نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت ساعت ۲:۵۰ دقیقه بود.
- بله آقا. اشکالی نداره.
بلافاصله تلفن قطع شد. جیمز هم با کمی تعجب گوشی را گذاشت و شروع به مطالعه کتابی کرد که به تازگی به دستش رسیده بود کرد.
صدای مجدد تلفن رشته افکار جیمز رو پاره کرد.
- آقای جیمز یه آقایی اینجا هست که میخواد شما رو ببینه. میگه ساعت چهار با شما ملاقات داشته.
ساعت روی دیوار بیست و شش دقیقه به چهار را نشان می داد.
- اشکال نداره بذارید بیاد تو.
لحظاتی بعد مردی عصا بدست و با عینک دودی سیاه وارد شد. مردی چهل ساله و نابینا. خیلی سریع و بدون معطلی اولین صندلی نزدیک به میز کار جیمز را پیدا کرد و نشست. با وجود اینکه به نظر می رسید نابینا باشد ساعت روی دیوار را خیلی زود پیدا کرد و به آن زل زد. همینطور که به ساعت زل زده بود و بدون اینکه به جیمز نگاهی بیندازد گفت: آقای جیمز شما به جهنم اعتقاد دارید؟
جیمز که به خودش کاملا اطمینان داشت و این بحثها را قبلا هم پشت سر گذاشته بود گفت: خیلی صریح بگویم نه. اولا جهنم بهشت و خدا همگی زاییده فکر بشر و از روی ترس بوده و فقط برای این بوده که انسان پشتیبانی خیالی برای خودش بوجود بیاورد.
جیمز بی وقفه از نظریه خودش دفاع می کرد و با تسلت خاصی بحث را پیش می برد اما مرد هیچ اعتراض یا صحبتی را پیش نمی کشید. ثانیه ها و دقایق پشت سر هم گذشتند تا ساعت چهار شد. جیمز پرسید: راستی شما کی هستید؟
- ساعت چهار شد.
جیمز تعجب کرد که چطور یک نابینا میتواند ساعت را بخواند. مرد بالاخره نگاهش را از روی ساعت برداشت و به جیمز خیره شد.
- من آمده ام شما را به جهنمی ببرم که به آن اعتقاد ندارید. من فرشته مرگ هستم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 22:36 توسط مصطفی
|
عملیات
شب بود و فقط ما چهار نفر توی اون کانال تنگ بوديم. از هر دو طرف، شرق و غرب تو تيررس بوديم. هر ده دقيقه اونجا رو بمبارون مي کردن و مرتب تير اندازی مي کردن. ما فقط اونجا بوديم که به قول فرمانده هواس دشمن رو پرت کنيم تا نفهمن بقيه گروهان دارن عمليات انجام ميدن. من که خيلی ترسيده بودم گفتم: آقا کامبيز بيا برگرديم. اینجا موندن فايده نداره.
کامبيز جلوی من به فاصله دو سه متری نشسته بود و داشت با بی سيم حرف ميزد. يه نگاهی به من کرد و با عصبانيت داد زد: خفه شو. بتمرگ سر جات. ما هزار تا کشته نداديم که حالا بخايم برگرديم. دوباره مشغول بی سيم شد. منم رومو برگردوندم و مجبور بودم که اطاعت کنم. هر از چند گاهی چند تا تير بی هدف هم شليک ميکرديم امّا همش بی فايده بود.
- احمد بابا چند تا نيرو بفرستين ديگه ما اینجا تو ديده دشمنيم. تعدادمون کمه.
حرف فرمانده که تموم شد ديديم يه نفر از گروهان جدا شده و داره به طرف ما میاد. داد ميزد: ما لو رفتيم، عمليات لو رفت. يه نفر ديگه هم به دنبالش داشت ميدويد امّا باهاش فاصله زيادی داشت. دست هاشو گذاشته بود روی گوش هاش و داشت داد می زد که يه تير گلوشو پاره کرد. روی زمين افتاد و شروع کرد به خِر خِر کردن. اون فرمانده اون گروهان بود و کسی که داشت پشت سرش ميدويد محسن حقايقی بود. وقتی به جسد رسيد سر جسد رو گذاشت روی پاهاش و زار زار شروع کرد به گريه کردن.
کامبيز داد زد: بلند شو احمق ما تو تير رس دشمنيم. اصلا کی بِهت گفت که برگردی.
رگباره گلوله شروع شد امّا محسن هيچ اهميتی نمی داد. و همش ميگفت: هی ککام ... ای ککام (برادرم). امّا وقتی چند تا خمپاره کانال رو برد رو هوا ديگه صداش رو نشنيديم. وقتی سرم رو بلند کردم ديدم محسن نفس هاش تو گلوش خفه شده و یه پاشو رو داره مرتب ميزنه به زمین. چند تا ترکش به کمرش خورده بود. اینقدر پاهاش رو به زمين زد تا اون هم تموم کرد.
- آر پی جی زن داری چه غلطی ميکنی. بزن ديگه.
احمد گفت: کجا بزنم آقا کامبيز.
- تو فقط بزن.
احمد بلند شد که بزنه امّا طولی نکشيد که به عقب پرت شد و صورتش رو با دستاش پوشوند و داد زد: آه سوختم سوختم.
داد زدم: آقا کامبيز بايد عقب نشينی کنيم. بابا اینجا کاری نمیتونیم بکنیم.
- بشين سره جات حرف نزن. اینجا من دستور میدم.
ديگه کاملا کنترلم رو از دست داده بودم ولی کاری از دست من بر نميومد. سيگارم رو در اوردم و روشن کردم. کامبيز تا منو با سيگار ديد حمله ور شد به طرف من و پريد روم. ديگه طاقت نداشتم پرتش کردم به عقب و خنجرم رو کشيدم. بهش زل زدم اون داشت لبخند
ميزد. امّا طولی نکشید که لبخندش پر از خون شد و ريش های بلند و قهوه ایش به قرمزی خون شد. نميدونم
چه جوری و چرا جونم رو نجات داد امّا شايد اگه می دونست که من عمليات رو لو دادم هيچ وقت چنين کاری نمی کرد.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:39 توسط مصطفی
|
حق
مردم دور هم حلقه زده بودن. پسر روی سَکّو ایستاده بود. آرام، بی احساس ومغرور. با چشمهای بی احساسش به خانوادش زل زده بود. گاهی وقتها هم لبخندی تلخی روی لبانش نقش می بست.
پيرمرد با دستهای لرزونش قران به دست التماس می کرد.
- خواهش می کنم اونو ببخش. به خاطر خدا. پسرم عصبانی شد.
اشک امونه پيرمرد رو بريده بود. کلمات به سختی از دهانش خارج می شدن.
پدر مقتول چشماش رو به محل اعدام دوخته بود. تمام نفرتش رو در نگاهش ميشد خوند.
- آقا پسرتون آدم کشته. همين قرآنی که به دست گرفتی ميگه قصاص حق منِ.
پيرزن جلوی مرد زانو زد و گفت: آقا اجازه بده دستاتو ببوسم. تنها پسرمون رو از ما نگير. پسر شما هم مرتکب جرم شد. مگه نه؟ اون اون يه دزد متجاوز بود. این پسرتون بود که ...
پیرزن هم دیگه حرفهاش به درستی شنیده نمی شد. تمام وجودش پر از درد بود، پر از آه و پر از نا امیدی. مرد بدون اینکه به پیرزن حرفی بزنه از اونجا دور شد و منتظر موند تا حکم اجرا بشه. فقط 30 ثانيه باقی مونده بود.
با هر زحمتی که بود چشمام رو تو چشماش گره زدم و پرسیدم: قبل از اعدام حرفی برای گفتن نداری؟
- بِريد به همه بِگيد که من به جرم دفاع از ناموسم، خواهرم، اعدام شدم.
وقتی حرفش تموم شد دختری که به نظر می رسيد خواهرش باشه خودش رو به برادر رسوند و به پاهاش بوسه خداحافظی زد.
طناب دار به گردن پسر حلقه زد. ده، نه، هشت، هفت ...
چشمام رو بستم تا دست و پا زدنش رو نبينم. تمام صداها از حرکت ایستادن. با خودم گفتم: حق با کی بود؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:34 توسط مصطفی
|
یک سخن کوتاه
وسعت دنیای هر کس به اندازه وسعت اندیشه اوست. نیچه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:14 توسط مصطفی
|
يک روز در خيابان
داشتم می رفتم دانشگاه. با خودم گفتم شايد بد نباشه که يه روزنامه کیهان هم بخرم. تصميم گرفتم از خيابون پشت دانشگاه برم. سنگفرش کنار خيابون رو گرفتم رفتم به طرف دکّه روزنامه فروشی. اوّل از همه به خانومی برخردم که با تذکّر مامورين مواجه شده بود و داشت حجابش رو مورد بازبينی قرار می داد. خودم رو جمع و جور کردم يه وقت به من گير ندن. هر چند کلّا به پسرا کاری ندارن. توی راه تا دکه آدمای متفاوتی ديدم. يه معتاد، يه گدا که فلوت می زد، کلّی پسرای الّاف که منتظر يه سوژه بودن و خيلی های ديگه.
امّا يه صحنه بيشتر از همه ذهنم رو مشغول کرد. دختر بچه ای رو ديدم که يه دستش به شيشه رستوران بود و دست ديگش به شکمش. موهای فِر خوردش تا پشت پاهاش رو پوشونده بودن. پاهای نحيف و کوچولوش هيچ پوششی نداشت.دامن سبز و پلیور آبی پوشیده بود که توی اون سرما اصلا محافظ خوبی نبودن. ديگه طاقت نيوردم رفتم توی رستوران. يه دست غذا گرفتم خواستم ببرم بيرون امّا نمي شد. ريختم توی يه نايلن و بردم دادم دست دختر بچه.
- دست شما درد نکنه آقا.
گفتم: بخور. سرد ميشه.
- نه آقا منتظر مي مونم برادرم بياد.
لبخند رو لباش خيلی شيرين بود. چشمهای قهوه ایش پر بود از معصوميت.
دکّه با اونجا دو سه متر فاصله داشت. رفتم روزنامه خريدم. وقتی سرم رو برگردوندم دیدم برادر دختر بچه اومده.
- ليلا تو غذا خوردی؟
- آره من خوردم. اینو واسه تو نيگه داشتم.
پسر در نايلن رو باز کرد.
- نيگاه کن! همه گوشتاش رو خوردی فقط پلو رو واسه من گذاشتی؟ شِکمو
دختر سرش رو پايين انداخت هيچی نگفت.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:17 توسط مصطفی
|
حیوان
به سرعت بين درخت ها مي دويد. اینقدر سريع که دست آن موجود حولناک به او نرسد. تمام همسفر های مرد طعمه این حيوان شده بودند. با خودش فکر مي کرد ای کاش به حرف "اسميت" گوش داده بود و به این جنگل پا نمي گذاشت. امّا چه سود که پشيمانی هيچ سودی نداشت. تعداد زيادی از دوستانش رو از دست داده بود و حالا منتظر بود تا خودش هم طعمه این حيوان شود. سريع می دويد امّا او سريعتر می دويد و وقتی پای مرد به يک شاخه درخت گير کرد ديگر تمام اميدش را از دست داد. با صورت روی زمين افتاد. نفس های حيوان را پشت سرش کاملا حس مي کرد. ديگر تمام شد.
تيک تيک تيک... صدای زنگ ساعت مرد را بيدار کرد. این خوشحال کننده ترين لحظه عمرش بود. برای اوّلين بار صدای ساعت برايش خوشترين نوا بود. ساعت را محکم در بغل گرفت و بوسيد.
زنگ اتاق به صدا در آمد. بلند شد و به طرف در رفت. در را باز کرد. نفس در سينه مرد زندانی شده بود. چيزی را که مي ديد باور نمی کرد. حيوان عجيب و غريب به در خانه آمده بود. امّا این بار بدنش مثل انسان بود و صورتش حيوانی. مرد به زمين افتاد.
- هی "جان" این منم اسميت. این فقط يه شوخی بود. این فقط يه ماسک که ديروز با هم خريدم.
امّا "جان" صدای دوستش را نميشنيد چون مرده بود.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:34 توسط مصطفی
|