تبليغاتX
دستنویس
حق
مردم دور هم حلقه زده بودن. پسر روی سَکّو ایستاده بود. آرام، بی احساس ومغرور. با چشمهای بی احساسش به خانوادش زل زده بود. گاهی وقتها هم لبخندی تلخی روی لبانش نقش می بست.

پيرمرد با دستهای لرزونش قران به دست التماس می کرد.
- خواهش می کنم اونو ببخش. به خاطر خدا. پسرم عصبانی شد.
اشک امونه پيرمرد رو بريده بود. کلمات به سختی از دهانش خارج می شدن.
پدر مقتول چشماش رو به محل اعدام دوخته بود. تمام نفرتش رو در نگاهش ميشد خوند.
- آقا پسرتون آدم کشته. همين قرآنی که به دست گرفتی ميگه قصاص حق منِ.
پيرزن جلوی مرد زانو زد و گفت: آقا اجازه بده دستاتو ببوسم. تنها پسرمون رو از ما نگير. پسر شما هم مرتکب جرم شد. مگه نه؟ اون اون يه دزد متجاوز بود. این پسرتون بود که ...
پیرزن هم دیگه حرفهاش به درستی شنیده نمی شد. تمام وجودش پر از درد بود، پر از آه و پر از نا امیدی. مرد بدون اینکه به پیرزن حرفی بزنه از اونجا دور شد و منتظر موند تا حکم اجرا بشه. فقط 30 ثانيه باقی مونده بود.

با هر زحمتی که بود چشمام رو تو چشماش گره زدم و پرسیدم: قبل از اعدام حرفی برای گفتن نداری؟
- بِريد به همه بِگيد که من به جرم دفاع از ناموسم، خواهرم، اعدام شدم.
وقتی حرفش تموم شد دختری که به نظر می رسيد خواهرش باشه خودش رو به برادر رسوند و به پاهاش بوسه خداحافظی زد.

طناب دار به گردن پسر حلقه زد. ده، نه، هشت، هفت ...
چشمام رو بستم تا دست و پا زدنش رو نبينم. تمام صداها از حرکت ایستادن. با خودم گفتم: حق با کی بود؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:34  توسط مصطفی  | 

یک سخن کوتاه
وسعت دنیای هر کس به اندازه وسعت اندیشه اوست. نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:14  توسط مصطفی  | 

يک روز در خيابان
داشتم می رفتم دانشگاه. با خودم گفتم شايد بد نباشه که يه روزنامه کیهان هم بخرم. تصميم گرفتم از خيابون پشت دانشگاه برم. سنگفرش کنار خيابون رو گرفتم رفتم به طرف دکّه روزنامه فروشی. اوّل از همه به خانومی برخردم که با تذکّر مامورين مواجه شده بود و داشت حجابش رو مورد بازبينی قرار می داد. خودم رو جمع و جور کردم يه وقت به من گير ندن. هر چند کلّا به پسرا کاری ندارن. توی راه تا دکه آدمای متفاوتی ديدم. يه معتاد، يه گدا که فلوت می زد، کلّی پسرای الّاف که منتظر يه سوژه بودن و خيلی های ديگه.

امّا يه صحنه بيشتر از همه ذهنم رو مشغول کرد. دختر بچه ای رو ديدم که يه دستش به شيشه رستوران بود و دست ديگش به شکمش. موهای فِر خوردش تا پشت پاهاش رو پوشونده بودن. پاهای نحيف و کوچولوش هيچ پوششی نداشت.دامن سبز و پلیور آبی پوشیده بود که توی اون سرما اصلا محافظ خوبی نبودن. ديگه طاقت نيوردم رفتم توی رستوران. يه دست غذا گرفتم خواستم ببرم بيرون امّا نمي شد. ريختم توی يه نايلن و بردم دادم دست دختر بچه.

- دست شما درد نکنه آقا.
گفتم: بخور. سرد ميشه.
- نه آقا منتظر مي مونم برادرم بياد.
لبخند رو لباش خيلی شيرين بود. چشمهای قهوه ایش پر بود از معصوميت.

دکّه با اونجا دو سه متر فاصله داشت. رفتم روزنامه خريدم. وقتی سرم رو برگردوندم دیدم برادر دختر بچه اومده.

- ليلا تو غذا خوردی؟
- آره من خوردم. اینو واسه تو نيگه داشتم.
پسر در نايلن رو باز کرد.
- نيگاه کن! همه گوشتاش رو خوردی فقط پلو رو واسه من گذاشتی؟ شِکمو
دختر سرش رو پايين انداخت هيچی نگفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:17  توسط مصطفی  | 

حیوان
به سرعت بين درخت ها مي دويد. اینقدر سريع که دست آن موجود حولناک به او نرسد. تمام همسفر های مرد طعمه این حيوان شده بودند. با خودش فکر مي کرد ای کاش به حرف "اسميت" گوش داده بود و به این جنگل پا نمي گذاشت. امّا چه سود که پشيمانی هيچ سودی نداشت. تعداد زيادی از دوستانش رو از دست داده بود و حالا منتظر بود تا خودش هم طعمه این حيوان شود. سريع می دويد امّا او سريعتر می دويد و وقتی پای مرد به يک شاخه درخت گير کرد ديگر تمام اميدش را از دست داد. با صورت روی زمين افتاد. نفس های حيوان را پشت سرش کاملا حس مي کرد. ديگر تمام شد.

تيک تيک تيک...   صدای زنگ ساعت مرد را بيدار کرد. این خوشحال کننده ترين لحظه عمرش بود. برای اوّلين بار صدای ساعت برايش خوشترين نوا بود. ساعت را محکم در بغل گرفت و بوسيد.

زنگ اتاق به صدا در آمد. بلند شد و به طرف در رفت. در را باز کرد. نفس در سينه مرد زندانی شده بود. چيزی را که مي ديد باور نمی کرد. حيوان عجيب و غريب به در خانه آمده بود. امّا این بار بدنش مثل انسان بود و صورتش حيوانی. مرد به زمين افتاد.

- هی "جان" این منم اسميت. این فقط يه شوخی بود. این فقط يه ماسک که ديروز با هم خريدم.

امّا "جان" صدای دوستش را نميشنيد چون مرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:34  توسط مصطفی  | 

الهی


الهی, هر که را عقل دادی, پس چه ندادی! و هر که را عقل ندادی, پس چه دادی!

الهی, در طفلی پستی, در جوانی مستی, در پيری سستی, پس کی خداپرستی!


خواجه عبدالله انصاری( پیر هرات)
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:48  توسط مصطفی  | 

انتظار (با کمی تغییر)
با صدای موذن چشمام رو باز کردم. وقت نماز بود. با بوی گلهای نرگس که کنار تختم بود وضو گرفتم. شروع کردم به نماز.

خدايا همه ميگن هم بخشنده اي و هم مهربون. حمدت ميکنم چون آفريدی. حمدت ميکنم چون صاحب زمين و زمانی. مرا نجاتم بده از ظلمت. مرا نجاتم بده از خفّت. (چشمام حتّی ديگه اشک هم نداشت.) خدايا بلند مرتبه و بی همتايی. نجاتم بده به حق پيغمبری که فرستادی.

نماز تموم شد.امیدوار بودم که نماز آخر باشه. باز هم منتظر موندم. زل زدم به سقف. التماسش کردم. باز هم منتظر موندم. خدا رو به خودش قسم دادم.

از پنجره باد سردی شروع به وزيدن کرد. تمام وجودم لرزيد. خودش بود. بعد از هيفده سال. هيفده سال زجر و سکون و انتظار. هیفده سال نفس های بُریده و ناتمام.

سفيد بود، خيلی سفيد.خیلی زیبا. با نورش تمام اتاق رو روشن کرد. اما مثل اینکه هیچ کس متوجه حضورش نبود. منو در آغوش گرفت.

- از وقتی که يه تَرکِش تمام بدنم رو از حرکت متوقف کرد و به يه چهار ديواری محصور کرد از خدا تو رو خواستم. همه رفتن و من موندم. در جا زدم. از همه رفقا عقب افتادم. چرا حالا؟ چرا اینقدر دیر؟ همه میگن فاصله ای بین آدم و خدا وجود نداره اما بین من و خدا هیفده سال فاصله افتاد.

- خدا اينقدر دوستت داره که منو فرستاده تا تو رو ببرم پيشش. اومدم بگم که تو از همه جلوتری. از خيلی ها بهتری. شهادت مبارکت باد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:12  توسط مصطفی  | 

پادشاه
همی گفتندی پادشاهی هوس کرد رعيت گردد و به ميان مردم رود. پس لباس مبدل بر تن کرد و به تنهایی در شهر گذر کرد. در کوچه پس کوچه ها کوری را ديد. کور آتشی بر افروخته بود و آلو (سيب زمينی) پخت می کرد. پاره اي از وقت را همدم کور شد و در کنار او نشست. آلو آماده شد. کور به مثال مردم بينا با مهارت آلو پخت کرده بود و برای پادشاهِ رعيت شده آورد و گفتندی: بگير ای پادشاه بينوا.

پادشاه چشمانش جای خويش را عوض کردندی و به فوق تمايل کردندی. به قول امروزيها کَفَش به طور کامل بُريدندی. گفت: ای نابينا از کجا به اين مَسئلت پی بردی؟

کور گفت: چندی در کنارم بودی صدای اذان شنيدم، صدای صبحان تو را نشنيدم. چندی با من بودی امّا حرف از گرسنگی نزدی. در اين دنيا تنها کسی که نماز نمي خواند و گرسنه نمي شود جناب پادشاه مي باشد. ثروت برای آدمی نان می آورد ولی نماز مي بَرَد.

پادشاه که طاقت از کف برده بود گفتندی: پس چرا مرا بينوا خواندی؟

کور گفت: صبح جارچيان جار مي زدند که پادشاهی جديد آمده و پادشاه سابق جان به جان آفرين تسليم کرده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:16  توسط مصطفی  | 

یک تکه نان
کفش های مرد روی زمين کشيده می شدند. مرد به زحمت راه می رفت و راهش را به سختی در تاريکی پيدا می کرد. لباسهاش کاملاً خاکی و کثيف بودند. تکّه نان را محکم در دستانش گرفته بود و با خوشحالی به طرف خانه مي رفت. با خودش می گفت امروز روز خوبی بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:20  توسط مصطفی  | 

عقاب

مردی تخم عقابی پيدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد. و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان کارهايی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پيدا کردن کرمها و حشرات، زمين را ميکند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسيار، کمی در هوا پرواز می کرد.

سالها گذشت و عقاب پير شد. روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری ديد. او با شکوه تمام، با يک حرکت نا چيز بالهای طلايش، بر خلاف جريان شديد باد پرواز می کرد. عقاب پير، بهت زده نگاهش کرد و پرسيد: اين کيست؟

همسايه اش پاسخ داد: اين عقاب است - سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمينی هستيم. عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زيرا فکر مي کرد مرغ است. 

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:54  توسط مصطفی  | 

خدایا شکرت
همه يا با ترحم بهم نيگاه ميکنن يا با تنفر. امّا اون با همه فرق ميکنه. از همه بهتره. امروز ديگه بايستی بهش ميگفتم. تو کوچه هيشکی نبود جز من و اون. راه افتادم و رفتم به طرفش. وقتی بهش رسيدم به هر سختی که بود سَرمو بالا آوردم و زل زدم تو چشماش. اونم متوجه شد. وايساد جلوی من امّا سرش انداخت پایین بهم نيگاه هم نکرد.

گفت: آخه مگه من ميتونم کسی رو دوست داشته باشم که نه ميتونه حرف بزنه ،نه می تونه درست ببینه يا ...

ديگه حرفشو ادامه نداد و از کنارم رد شد. منم به راهم ادامه دادم. همينطور که پای راستمو مثل هميشه رو زمين با خودم ميکشيدم به سختی دستم رو اوردم روی قلبم و با خودم گفتم: خدايا شُکرت ... خدايا کَرمت رو شکر ... بالاخره يکی تو اين دنيا فهميد که من چی ميخوام بگم.
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:43  توسط مصطفی  |