تبليغاتX
دستنویس
سکوت
میگن سکوت عالمی داره. همه میگن سکوت و تنهایی انیس و مونس همدیگه هستن. میگن فکر آدما تو تنهایی بزرگ و بزرگتر میشه. اما من میگم اونایی که تنها هستن اصلا وجود ندارن. هیشکی تو این دنیا نه تنهاست و نباید هم تنها باشه. سکوت علامت رضا نیست علامت جداییه. جدایی کسی یا چیزی از دیگری. کسی که تنهاست فکر نمی کنه. اندیشه زاییده تنهایی نیست. غم زاییده تنهایی. غم ناشی از دوری از یاره. قفل درِ زندان ناراحت کنندست، مگه نه؟ میله های راه راهِ قفس هر کسی رو به لاک تنهایی میبره تا به یاد یار در سکوت داد بزنه. آواز تو ناشی از غمی هست که از دل تنهایی بیرون میاد. پرنده بیچاره. از تنهایی شِکوه نکن که بزودی در آغوش خدای طبیعت قرار میگیری. انسانها هم تا زمانی که در این کره خاکی هستند شِکوه را در تنهایی و خلوت داد میزنن. شِکوه از دوری شِکوه از فاصله. کالبد آدمی زندانیست که قفلی خاکی بر آن مُهر شده. روح آدمی بی تابی می کنه تا زمانی که دارو و مرهم مرگ قفل خاکی رو باز کنه.

- ای خدا باز این دیونه پیداش شد. باز هم اومدی پرنده های منو بکشی. از مغازه من برو بیرون دیوونه. گم شو بیرون.

حیف که خدا بر لبانم مهر سکوت زد وگرنه صدای انا الحق سر میدادم تا همه از سر وجود آدمی سر در بیارن. انسان از خداست و میتونه خداوار بمونه. احمد پرنده فروش نمودونه یا نمی خواد بدونه که بشر خدایی یعنی چه. نمی خواد بدونه که طبیعت، زمین، زمان و کل هستی یعنی خدا. صدای ناسزاهاش هنوز هم به گوش میرسه ولی من رسالتم رو در قبال طبیعت و انسانیت به انجام میرسونم و صدای افکارم رو به گوش همه میرسونم.

- آخه یه نفر نیست ما رو از دست این منصور دیوونهِ کج و کوله نجات بده. نه حرف میتونه بزنه نه حرف حالیش میشه. این دیوونه پاپتی ریشو جاش تو تیمارستان نه کوچه و خیابون های تهران.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:12  توسط مصطفی  | 

تابستان 1365

لنگان و آرام کوچه ی شهید محلاتی رو پشت سر گذاشت و خودش رو به در چوبی رسوند. در چوبی رو به صدا در آورد و سکوت کوچه رو در اون گرمای تابستان ۱۳۶۵ شکست.

صدای مرد مسن پس از دقایقی شنیده شد.

- کیه؟

دخترک ترجیح داد که با صدای آهسته کلمه منم رو از دهانش خارج کنه که کسی متوجه حضورش نشه.

- گفتم کیه؟ ای بابا ...

در باز شد. مرد به سختی متوجه شد که کسی که جلو در ایستاده برادر زادش، فاطمه است. مرد سعی کرد به چشمان دخترک زل بزنه و جوابی بگیره اما او از سَرِ شرم و حیا فقط به دمپاییهای لنگه به لنگه و پاره عمو زل زده بود و در میان چادر نماز سفید رنگش سعی می کرد که وجودش رو پنهان کنه.

- عمو جون نفت دارید؟برای روشن کردن آبگرمکنمون ...

- آره دخترم. چند لحظه صبر کن.

صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین دور و دورتر شد و در صدای حرکت شاخه درختان خانه عمو گم شد.  اما صدای جر و بحث عمو و زن عمو خیلی راحت به گوش می رسید.

- بازم هم این دختره بی حیا این ورا پیداش شد؟ حتما اومده که این بار اسماعیل ما رو از راه به در کنه.

- زشتِِ زن، می شنوه ها. برو اون ظرف نفت رو بیار.

بعد از کلی جر و بحث بالخره مرد با ظرف نفتی جلوی در ظاهر شد.

- بیا عمو جون. یه وقت از دست زن عموت عصبانی نشیها. اون ...

منتظر بقیه توضیحات نشد. راهش رو به طرف خونه کج کرد و به راه افتاد. به زحمت و با تکیه دیوارهای کاه گلی به خونه رسید. حال و هوای خونه هم تعریفی نداشت. ماهی های توی حوض از گرسنگی مرده بودن. در و دیوار خونه او رو با دیده تحقیر و نفرت نگاه می کردن. در و پنجره ها آیینه تمام اهانتها و فحشهایی بودن که از طرف پدر، مادر و خواهرش بارها تکرار شده بودن. درختهای توی حیاط همگی فاطمه رو نشونه رفته بودن. بعد از نگاهی سرد و نا امید به طرف حیاط خلوت پشت ساختمان به راه افتاد. ظرف سه لیتری نفت رو به کناری گذاشت. دفتر و قلمی که قبلا اونجا گذاشته بود به دست گرفت و شروع کرد به نوشتن:

به نام خدایی که عادل نبود

 به خاطر جرمی محکوم شدم که هرگز مرتکب نشدم. هرگز حتی از فکرم هم خطور نکرد که به شوهرم خیانت کنممرد نامردی که با وقاهت تمام و برای رسیدن به دختری زیباترشهوت را به خیانت و تهمت تبدیل کرد.

پدرم از تو متشکرم که فقط با کمربندت با من سخن گفتی نه با نیش و کنایه هایت.

 

وقتی نوشتن نامه تمام شد چادر نمازش را به کناری انداخت. روسری آبی رو از سرش باز کرد. روسری هم دیگر نمی توانست معصومیت و بیگناهی او رو ثابت کنه. نفت رو روی بدنش ریخت و کبریت رو آتش زد. به شعله کبریت با دقت نگاه کرد. شاید آتش جهنمی رو در ذهنش تصور می کرد که خیلی از آتش این دنیای که توش به سر میبرد اثرش کمتر بود. به یکباره همه چیز سوخت. دنیا آتش شد. صدای شیون فاطمه از درد جسم نبود از درد دل بود.

پدر فاطمه وقتی پتو رو روی او انداخت که نو عروسش دیگه نفس نمی کشید. مردم همگی سراسیمه خودشون به طرف خونه مشهدی حیدر رسوندن. حیدر دخترک رو به سینه چسبونده بود و  رو به آسمون با گریه داد می زد: کشتینش، شماها کشتینش. شماها بچه منو کشتین. خدا از شما نگذره ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 20:40  توسط مصطفی  |