تبليغاتX
دستنویس
حیوان
به سرعت بين درخت ها مي دويد. اینقدر سريع که دست آن موجود حولناک به او نرسد. تمام همسفر های مرد طعمه این حيوان شده بودند. با خودش فکر مي کرد ای کاش به حرف "اسميت" گوش داده بود و به این جنگل پا نمي گذاشت. امّا چه سود که پشيمانی هيچ سودی نداشت. تعداد زيادی از دوستانش رو از دست داده بود و حالا منتظر بود تا خودش هم طعمه این حيوان شود. سريع می دويد امّا او سريعتر می دويد و وقتی پای مرد به يک شاخه درخت گير کرد ديگر تمام اميدش را از دست داد. با صورت روی زمين افتاد. نفس های حيوان را پشت سرش کاملا حس مي کرد. ديگر تمام شد.

تيک تيک تيک...   صدای زنگ ساعت مرد را بيدار کرد. این خوشحال کننده ترين لحظه عمرش بود. برای اوّلين بار صدای ساعت برايش خوشترين نوا بود. ساعت را محکم در بغل گرفت و بوسيد.

زنگ اتاق به صدا در آمد. بلند شد و به طرف در رفت. در را باز کرد. نفس در سينه مرد زندانی شده بود. چيزی را که مي ديد باور نمی کرد. حيوان عجيب و غريب به در خانه آمده بود. امّا این بار بدنش مثل انسان بود و صورتش حيوانی. مرد به زمين افتاد.

- هی "جان" این منم اسميت. این فقط يه شوخی بود. این فقط يه ماسک که ديروز با هم خريدم.

امّا "جان" صدای دوستش را نميشنيد چون مرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:34  توسط مصطفی  |