تبليغاتX
دستنویس
يک روز در خيابان
داشتم می رفتم دانشگاه. با خودم گفتم شايد بد نباشه که يه روزنامه کیهان هم بخرم. تصميم گرفتم از خيابون پشت دانشگاه برم. سنگفرش کنار خيابون رو گرفتم رفتم به طرف دکّه روزنامه فروشی. اوّل از همه به خانومی برخردم که با تذکّر مامورين مواجه شده بود و داشت حجابش رو مورد بازبينی قرار می داد. خودم رو جمع و جور کردم يه وقت به من گير ندن. هر چند کلّا به پسرا کاری ندارن. توی راه تا دکه آدمای متفاوتی ديدم. يه معتاد، يه گدا که فلوت می زد، کلّی پسرای الّاف که منتظر يه سوژه بودن و خيلی های ديگه.

امّا يه صحنه بيشتر از همه ذهنم رو مشغول کرد. دختر بچه ای رو ديدم که يه دستش به شيشه رستوران بود و دست ديگش به شکمش. موهای فِر خوردش تا پشت پاهاش رو پوشونده بودن. پاهای نحيف و کوچولوش هيچ پوششی نداشت.دامن سبز و پلیور آبی پوشیده بود که توی اون سرما اصلا محافظ خوبی نبودن. ديگه طاقت نيوردم رفتم توی رستوران. يه دست غذا گرفتم خواستم ببرم بيرون امّا نمي شد. ريختم توی يه نايلن و بردم دادم دست دختر بچه.

- دست شما درد نکنه آقا.
گفتم: بخور. سرد ميشه.
- نه آقا منتظر مي مونم برادرم بياد.
لبخند رو لباش خيلی شيرين بود. چشمهای قهوه ایش پر بود از معصوميت.

دکّه با اونجا دو سه متر فاصله داشت. رفتم روزنامه خريدم. وقتی سرم رو برگردوندم دیدم برادر دختر بچه اومده.

- ليلا تو غذا خوردی؟
- آره من خوردم. اینو واسه تو نيگه داشتم.
پسر در نايلن رو باز کرد.
- نيگاه کن! همه گوشتاش رو خوردی فقط پلو رو واسه من گذاشتی؟ شِکمو
دختر سرش رو پايين انداخت هيچی نگفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:17  توسط مصطفی  |