حق
مردم دور هم حلقه زده بودن. پسر روی سَکّو ایستاده بود. آرام، بی احساس ومغرور. با چشمهای بی احساسش به خانوادش زل زده بود. گاهی وقتها هم لبخندی تلخی روی لبانش نقش می بست.
پيرمرد با دستهای لرزونش قران به دست التماس می کرد.
- خواهش می کنم اونو ببخش. به خاطر خدا. پسرم عصبانی شد.
اشک امونه پيرمرد رو بريده بود. کلمات به سختی از دهانش خارج می شدن.
پدر مقتول چشماش رو به محل اعدام دوخته بود. تمام نفرتش رو در نگاهش ميشد خوند.
- آقا پسرتون آدم کشته. همين قرآنی که به دست گرفتی ميگه قصاص حق منِ.
پيرزن جلوی مرد زانو زد و گفت: آقا اجازه بده دستاتو ببوسم. تنها پسرمون رو از ما نگير. پسر شما هم مرتکب جرم شد. مگه نه؟ اون اون يه دزد متجاوز بود. این پسرتون بود که ...
پیرزن هم دیگه حرفهاش به درستی شنیده نمی شد. تمام وجودش پر از درد بود، پر از آه و پر از نا امیدی. مرد بدون اینکه به پیرزن حرفی بزنه از اونجا دور شد و منتظر موند تا حکم اجرا بشه. فقط 30 ثانيه باقی مونده بود.
با هر زحمتی که بود چشمام رو تو چشماش گره زدم و پرسیدم: قبل از اعدام حرفی برای گفتن نداری؟
- بِريد به همه بِگيد که من به جرم دفاع از ناموسم، خواهرم، اعدام شدم.
وقتی حرفش تموم شد دختری که به نظر می رسيد خواهرش باشه خودش رو به برادر رسوند و به پاهاش بوسه خداحافظی زد.
طناب دار به گردن پسر حلقه زد. ده، نه، هشت، هفت ...
چشمام رو بستم تا دست و پا زدنش رو نبينم. تمام صداها از حرکت ایستادن. با خودم گفتم: حق با کی بود؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:34 توسط مصطفی
|