عملیات
شب بود و فقط ما چهار نفر توی اون کانال تنگ بوديم. از هر دو طرف، شرق و غرب تو تيررس بوديم. هر ده دقيقه اونجا رو بمبارون مي کردن و مرتب تير اندازی مي کردن. ما فقط اونجا بوديم که به قول فرمانده هواس دشمن رو پرت کنيم تا نفهمن بقيه گروهان دارن عمليات انجام ميدن. من که خيلی ترسيده بودم گفتم: آقا کامبيز بيا برگرديم. اینجا موندن فايده نداره.
کامبيز جلوی من به فاصله دو سه متری نشسته بود و داشت با بی سيم حرف ميزد. يه نگاهی به من کرد و با عصبانيت داد زد: خفه شو. بتمرگ سر جات. ما هزار تا کشته نداديم که حالا بخايم برگرديم. دوباره مشغول بی سيم شد. منم رومو برگردوندم و مجبور بودم که اطاعت کنم. هر از چند گاهی چند تا تير بی هدف هم شليک ميکرديم امّا همش بی فايده بود.
- احمد بابا چند تا نيرو بفرستين ديگه ما اینجا تو ديده دشمنيم. تعدادمون کمه.
حرف فرمانده که تموم شد ديديم يه نفر از گروهان جدا شده و داره به طرف ما میاد. داد ميزد: ما لو رفتيم، عمليات لو رفت. يه نفر ديگه هم به دنبالش داشت ميدويد امّا باهاش فاصله زيادی داشت. دست هاشو گذاشته بود روی گوش هاش و داشت داد می زد که يه تير گلوشو پاره کرد. روی زمين افتاد و شروع کرد به خِر خِر کردن. اون فرمانده اون گروهان بود و کسی که داشت پشت سرش ميدويد محسن حقايقی بود. وقتی به جسد رسيد سر جسد رو گذاشت روی پاهاش و زار زار شروع کرد به گريه کردن.
کامبيز داد زد: بلند شو احمق ما تو تير رس دشمنيم. اصلا کی بِهت گفت که برگردی.
رگباره گلوله شروع شد امّا محسن هيچ اهميتی نمی داد. و همش ميگفت: هی ککام ... ای ککام (برادرم). امّا وقتی چند تا خمپاره کانال رو برد رو هوا ديگه صداش رو نشنيديم. وقتی سرم رو بلند کردم ديدم محسن نفس هاش تو گلوش خفه شده و یه پاشو رو داره مرتب ميزنه به زمین. چند تا ترکش به کمرش خورده بود. اینقدر پاهاش رو به زمين زد تا اون هم تموم کرد.
- آر پی جی زن داری چه غلطی ميکنی. بزن ديگه.
احمد گفت: کجا بزنم آقا کامبيز.
- تو فقط بزن.
احمد بلند شد که بزنه امّا طولی نکشيد که به عقب پرت شد و صورتش رو با دستاش پوشوند و داد زد: آه سوختم سوختم.
داد زدم: آقا کامبيز بايد عقب نشينی کنيم. بابا اینجا کاری نمیتونیم بکنیم.
- بشين سره جات حرف نزن. اینجا من دستور میدم.
ديگه کاملا کنترلم رو از دست داده بودم ولی کاری از دست من بر نميومد. سيگارم رو در اوردم و روشن کردم. کامبيز تا منو با سيگار ديد حمله ور شد به طرف من و پريد روم. ديگه طاقت نداشتم پرتش کردم به عقب و خنجرم رو کشيدم. بهش زل زدم اون داشت لبخند
ميزد. امّا طولی نکشید که لبخندش پر از خون شد و ريش های بلند و قهوه ایش به قرمزی خون شد. نميدونم
چه جوری و چرا جونم رو نجات داد امّا شايد اگه می دونست که من عمليات رو لو دادم هيچ وقت چنين کاری نمی کرد.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:39 توسط مصطفی
|