تا در چوبی دفتر کار را باز کرد خانم منشی گفت: آقای جیمز یک نفر هست که خودش رو معرفی نمی کنه ولی اسرار داره با شما صحبت کنه. آقای جیمز با لبخند و بدون معطلی گفت: وصل کنید به اتاقم. کت سیاهش رو در آورد و روی صندلی چرمی آویزون کرد. کراواتش را شل کرد و خودش را برای یک مباحثه سخت و طولانی آماده کرد.
- سلام با من کاری داشتید.
صدای ضمخت و آرامی به گوش جیمز رسید.
- سلام آقای جیمز. دوست داشتم راس ساعت چهار با شما دیداری داشته باشم.
جیمز نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت ساعت ۲:۵۰ دقیقه بود.
- بله آقا. اشکالی نداره.
بلافاصله تلفن قطع شد. جیمز هم با کمی تعجب گوشی را گذاشت و شروع به مطالعه کتابی کرد که به تازگی به دستش رسیده بود کرد.
صدای مجدد تلفن رشته افکار جیمز رو پاره کرد.
- آقای جیمز یه آقایی اینجا هست که میخواد شما رو ببینه. میگه ساعت چهار با شما ملاقات داشته.
ساعت روی دیوار بیست و شش دقیقه به چهار را نشان می داد.
- اشکال نداره بذارید بیاد تو.
لحظاتی بعد مردی عصا بدست و با عینک دودی سیاه وارد شد. مردی چهل ساله و نابینا. خیلی سریع و بدون معطلی اولین صندلی نزدیک به میز کار جیمز را پیدا کرد و نشست. با وجود اینکه به نظر می رسید نابینا باشد ساعت روی دیوار را خیلی زود پیدا کرد و به آن زل زد. همینطور که به ساعت زل زده بود و بدون اینکه به جیمز نگاهی بیندازد گفت: آقای جیمز شما به جهنم اعتقاد دارید؟
جیمز که به خودش کاملا اطمینان داشت و این بحثها را قبلا هم پشت سر گذاشته بود گفت: خیلی صریح بگویم نه. اولا جهنم بهشت و خدا همگی زاییده فکر بشر و از روی ترس بوده و فقط برای این بوده که انسان پشتیبانی خیالی برای خودش بوجود بیاورد.
جیمز بی وقفه از نظریه خودش دفاع می کرد و با تسلت خاصی بحث را پیش می برد اما مرد هیچ اعتراض یا صحبتی را پیش نمی کشید. ثانیه ها و دقایق پشت سر هم گذشتند تا ساعت چهار شد. جیمز پرسید: راستی شما کی هستید؟
- ساعت چهار شد.
جیمز تعجب کرد که چطور یک نابینا میتواند ساعت را بخواند. مرد بالاخره نگاهش را از روی ساعت برداشت و به جیمز خیره شد.
- من آمده ام شما را به جهنمی ببرم که به آن اعتقاد ندارید. من فرشته مرگ هستم.