تبليغاتX
دستنویس
ساعت چهار
محکم و استوار قدم برمی داشت از خود راضی و مطمئن. احساس رضایت از چهره مرد می بارید. مردی قد بلند خوش چهره و همیشه لبخند بر لب. سنگفرش های خیابان شاندلیزه را سریع پشت سر می گذاشت تا هر چه سریع تر به دفتر کارش که یکی دو خیابان با آنجا فاصله داشت برسد. در طول راه به این فکر بود که افکارش را به آنسوی مرزهای فرانسه هم ببرد تا همه ی مردم جهان از نظریات او در مورد مذاهب پی ببرند. تا حالا شخصیتهای زیادی با هنر سخنوریش محکوم به شکست شده بودند و در مقابل سخنان شیرین و جذاب او مباحثه را باخته بودند.به برج سانینس که رسید  خیلی سریع وارد آسانسور شد. مقصد طبقه سیزدهم اتاق ۱۳۱۳.

تا در چوبی دفتر کار را باز کرد خانم منشی گفت: آقای جیمز یک نفر هست که خودش رو معرفی نمی کنه ولی اسرار داره با شما صحبت کنه. آقای جیمز با لبخند و بدون معطلی گفت: وصل کنید به اتاقم. کت سیاهش رو در آورد و روی صندلی چرمی آویزون کرد. کراواتش را شل کرد و خودش را برای یک مباحثه سخت و طولانی آماده کرد.

- سلام با من کاری داشتید.

صدای ضمخت و آرامی به گوش جیمز رسید.

- سلام آقای جیمز. دوست داشتم راس ساعت چهار با شما دیداری داشته باشم.

جیمز نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت ساعت ۲:۵۰ دقیقه بود.

- بله آقا. اشکالی نداره.

بلافاصله تلفن قطع شد. جیمز هم با کمی تعجب گوشی را گذاشت و شروع به مطالعه کتابی کرد که به تازگی به دستش رسیده بود کرد.

صدای مجدد تلفن رشته افکار جیمز رو پاره کرد.

- آقای جیمز یه آقایی اینجا هست که میخواد شما رو ببینه. میگه ساعت چهار با شما ملاقات داشته.

ساعت روی دیوار بیست و شش دقیقه به چهار را نشان می داد.

- اشکال نداره بذارید بیاد تو.  

لحظاتی بعد مردی عصا بدست و با عینک دودی سیاه وارد شد. مردی چهل ساله و نابینا. خیلی سریع و بدون معطلی اولین صندلی نزدیک به میز کار جیمز را پیدا کرد و نشست. با وجود اینکه به نظر می رسید نابینا باشد ساعت روی دیوار را خیلی زود پیدا کرد و به آن زل زد. همینطور که به ساعت زل زده بود و بدون اینکه به جیمز نگاهی بیندازد گفت: آقای جیمز شما به جهنم اعتقاد دارید؟

جیمز که به خودش کاملا اطمینان داشت و این بحثها را قبلا هم پشت سر گذاشته بود گفت: خیلی صریح بگویم نه. اولا جهنم بهشت و خدا همگی زاییده فکر بشر و از روی ترس بوده و فقط برای این بوده که انسان پشتیبانی خیالی برای خودش بوجود بیاورد.

جیمز بی وقفه از نظریه خودش دفاع می کرد و با تسلت خاصی بحث را پیش می برد اما مرد هیچ اعتراض یا صحبتی را پیش نمی کشید. ثانیه ها و دقایق پشت سر هم گذشتند تا ساعت چهار شد. جیمز پرسید: راستی شما کی هستید؟

- ساعت چهار شد.

جیمز تعجب کرد که چطور یک نابینا میتواند ساعت را بخواند. مرد بالاخره نگاهش را از روی ساعت برداشت و به جیمز خیره شد.

- من آمده ام شما را به جهنمی ببرم که به آن اعتقاد ندارید. من فرشته مرگ هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 22:36  توسط مصطفی  |