تبليغاتX
دستنویس
تابستان 1365

لنگان و آرام کوچه ی شهید محلاتی رو پشت سر گذاشت و خودش رو به در چوبی رسوند. در چوبی رو به صدا در آورد و سکوت کوچه رو در اون گرمای تابستان ۱۳۶۵ شکست.

صدای مرد مسن پس از دقایقی شنیده شد.

- کیه؟

دخترک ترجیح داد که با صدای آهسته کلمه منم رو از دهانش خارج کنه که کسی متوجه حضورش نشه.

- گفتم کیه؟ ای بابا ...

در باز شد. مرد به سختی متوجه شد که کسی که جلو در ایستاده برادر زادش، فاطمه است. مرد سعی کرد به چشمان دخترک زل بزنه و جوابی بگیره اما او از سَرِ شرم و حیا فقط به دمپاییهای لنگه به لنگه و پاره عمو زل زده بود و در میان چادر نماز سفید رنگش سعی می کرد که وجودش رو پنهان کنه.

- عمو جون نفت دارید؟برای روشن کردن آبگرمکنمون ...

- آره دخترم. چند لحظه صبر کن.

صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین دور و دورتر شد و در صدای حرکت شاخه درختان خانه عمو گم شد.  اما صدای جر و بحث عمو و زن عمو خیلی راحت به گوش می رسید.

- بازم هم این دختره بی حیا این ورا پیداش شد؟ حتما اومده که این بار اسماعیل ما رو از راه به در کنه.

- زشتِِ زن، می شنوه ها. برو اون ظرف نفت رو بیار.

بعد از کلی جر و بحث بالخره مرد با ظرف نفتی جلوی در ظاهر شد.

- بیا عمو جون. یه وقت از دست زن عموت عصبانی نشیها. اون ...

منتظر بقیه توضیحات نشد. راهش رو به طرف خونه کج کرد و به راه افتاد. به زحمت و با تکیه دیوارهای کاه گلی به خونه رسید. حال و هوای خونه هم تعریفی نداشت. ماهی های توی حوض از گرسنگی مرده بودن. در و دیوار خونه او رو با دیده تحقیر و نفرت نگاه می کردن. در و پنجره ها آیینه تمام اهانتها و فحشهایی بودن که از طرف پدر، مادر و خواهرش بارها تکرار شده بودن. درختهای توی حیاط همگی فاطمه رو نشونه رفته بودن. بعد از نگاهی سرد و نا امید به طرف حیاط خلوت پشت ساختمان به راه افتاد. ظرف سه لیتری نفت رو به کناری گذاشت. دفتر و قلمی که قبلا اونجا گذاشته بود به دست گرفت و شروع کرد به نوشتن:

به نام خدایی که عادل نبود

 به خاطر جرمی محکوم شدم که هرگز مرتکب نشدم. هرگز حتی از فکرم هم خطور نکرد که به شوهرم خیانت کنممرد نامردی که با وقاهت تمام و برای رسیدن به دختری زیباترشهوت را به خیانت و تهمت تبدیل کرد.

پدرم از تو متشکرم که فقط با کمربندت با من سخن گفتی نه با نیش و کنایه هایت.

 

وقتی نوشتن نامه تمام شد چادر نمازش را به کناری انداخت. روسری آبی رو از سرش باز کرد. روسری هم دیگر نمی توانست معصومیت و بیگناهی او رو ثابت کنه. نفت رو روی بدنش ریخت و کبریت رو آتش زد. به شعله کبریت با دقت نگاه کرد. شاید آتش جهنمی رو در ذهنش تصور می کرد که خیلی از آتش این دنیای که توش به سر میبرد اثرش کمتر بود. به یکباره همه چیز سوخت. دنیا آتش شد. صدای شیون فاطمه از درد جسم نبود از درد دل بود.

پدر فاطمه وقتی پتو رو روی او انداخت که نو عروسش دیگه نفس نمی کشید. مردم همگی سراسیمه خودشون به طرف خونه مشهدی حیدر رسوندن. حیدر دخترک رو به سینه چسبونده بود و  رو به آسمون با گریه داد می زد: کشتینش، شماها کشتینش. شماها بچه منو کشتین. خدا از شما نگذره ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 20:40  توسط مصطفی  |