تبليغاتX
دستنویس
روسری آبی
از عشق گفتی اما حتی نتوانستی برای مدت کوتاهی آن را در سینه ات نگه داری. فقط لاف عاشقی زدی. احساساتم را زیر پا گذاشتی. چه شد آن همه احساس. از هر دست بدهی از همان دست میگیری. کسی که بخاطرش اسمم را هم فراموش کردی حالا به راحتی تو را کنار می زند و به تو خیانت می کند.
حالا دست یاری بسوی من دراز کرده ای و طلب عشق می کنی. چه کنم که آتش عشقت نمی گذارد که انتقام بگیرم. حالا دیگر نمی خواهم چیزی مانع شود تا به تو برسم. مثل همیشه دوستت دارم و عاشق می مانم. دوستدار تو ....

- سعید؟ کجایی؟

نامه ای که نوشته بود رو تا کرد و بین یکی از کتابها گذاشت و روی مبل دراز کشید و سعی کرد همه چیز عادی جلوه کنه.

- تو اینجایی عزیزم.

در حالی که با دست راستش صورتش رو قایم کرده بود با صدای خسته و آرامی جواب داد: آراه خانم اینجام.

زن جلوی مرد زانو زد و با دستهای نحیف و لرزانش دست سعید رو کنار زد و صورت مرد رو لمس کرد. با صدایی که غم و اِشوه چاشنیش شده بود گفت: سعید اتفاقی افتاده؟ چیزی باعث ناراحتیت شده یا اینکه از دست من ....

مرد حرف زن رو قطع کرد و گفت: نه عزیزم مشکلی وجود نداره. فقط یه کم خسته ام.
لبخند روی لبان زن نقش بست و خیلی سریع از جا بلند شد. روسری آبی و چادر مشکی به سر کشید. وقتی خونه رو ترک میکرد گفت: دارم میرم مهد کودک ماشین رو هم میبرم. دیرم شده. فعلا خدا حافظ.

مرد زیر لب گفت: آره همیشه کار داری و همیشه باید بری اون مهد کودک کوفتی.
وقتی مطمئن شد که همسرش خونه رو ترک کرده دست به کار شد و حسابی خودش رو مرتب کرد تا به ظیافت عشق کهنه ای بره که زخمش سر باز کرده بود. بارانی مورده علاقش رو پوشید و کلاه مشکی رو بر سر گذاشت که کاملا با رنگ بارانی مرد موزون بود. به یاد گذشته ها گل رزی که قبلا تهیه کرده بود رو از توی گلدون برداشت. در پایان نامه رو از لای کتاب آداب زناشویی برداشت تا روزی به یاد ماندنی رو با معشوقه مورد علاقش جشن بگیره.

هوا بارانی بود و نوید یک روز عاشقانه رو میداد. راه زیاد طولانی نبود. یک کورس تاکسی و دقایقی کوتاه زیر بارون. زیر درخت ایستاد و به در سفید رنگی خیره شد که امید زیادی به اون بسته بود. تمام حواسش به در بود. گل به دست ایستاده بود و لحظات رو با بی تابی پشت سر می گذاشت. تا ساعت پنج دقایق کمی باقی مونده بود.

چشمان سعید به هر سو سَرَک میکشید اما بالاخره صحنه ای نظرش را جلب کرد. در آن روز بارانی به ندرت در خانه ای باز میشد، پس باز شدن در خانه روبرویی سوژه مناسبی برای گذراندن وقت بود. زنی نسبتا بلند قد پا از خونه بیرون گذاشت. روسری آبی و مانتو کوتاه سفید رنگ اندام زن را پوشانده بود. روسری رنگی آشنا داشت. وقتی زن به طور کامل از در خارج شد نفس های مرد در سینه اش حبس شدند. سعی کرد به ساعتی قبل فکر کنه زمانی که همسرش به بهانه مهد کودک از خانه خارج شده بود. |سعید اتفاقی افتاده؟ چیزی باعث ناراحتیت شده| بارها و بارها جملات رو مرور کرد و سعی کرد چیزی رو که میبینه باور نکنه.

زن در حالی که از در خارج می شد چتری رو روی سر خودش دید که یک مرد غریبه با کلماتی دلبرانه به او هدیه می کرد. اما سعید همچنان مبهوت، شاهد به تاراج رفتن همسر وفادارش بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 19:10  توسط مصطفی  |