تبليغاتX
دستنویس
موج
{ سلام
این داستان رو توی تلویزیون به صورت شعر دیدم و شنیدم. گفتم خالی از لطف نیست با کمی تغییر به داستان کوتاه و شنیدنی تبدیلش کنم.
یا حق }

دو سه کوچه دورتر از خونه با بچه ها جمع شده بودیم تا گل کوچیک بازی کنیم. با بچه های کوچه خودمون رابطه خوبی نداشتم. همه چیز خوب و عالی پیش می رفت که یه مرد سفید پوش بیش از بقیه عابرین نظرم رو به خودش جلب کرد. خوب و راحت راه نمی رفت. بیشتر شبیه لنگیدن بود تا راه رفتن. با نگاهم همچنان دنبالش می کردم. مواظب بودم که مبادا حرکت غیر معمولی از مرد سر بزنه. تمامی صداها و حرکات رو کنار گذاشتم و به نقطه سفید رنگ خیره شدم. صدای عجیبی در وجودم خطر و ترس رو فریاد می زد. اما پاییدن من زیاد هم سودی نداشت. وقتی مرد به ما نزدیک شد به ناگاه ایستاد. ریش بلند و موهای کوتاه به هم ریخته همگی نشان از پریشانی و ناخوش بودن آقا محمد بود. لباسها و دمپایی پاره ای که پوشیده بود دست کمی از سر و روی پریشونش نداشت. وقتی به خودم آمدم، دیدم که همه بچه ها از اینکه آقا محمد از جاش تکون نمی خوره گله میکنن و سر او حتی داد هم می کشن. مرد هیچ حرکتی نمی کرد و فقط با خودش کلماتی رو ضمضمه میکرد و چیزهای نا مفهومی می گفت. رفتم جلوتر تا مانع سر وصدا بشم ولی دیگه دیر شده بود.

به یکباره دستهاشو روی سرش گذاشت و داد زد: دارن می آن. برید کنار کمین بگیرین. خودش رو روی زمین انداخت و فقط داد می زد. همه هاج و واج مونده بودن که چه اتفاقی افتاده. مرد از سر جاش بلند شد و خودش رو با یه خیز بلند توی جوب انداخت.

- حاجی ما گیر افتادیم. دارن بچه ها رو قیچی می کنن نیرو بفرس.

هیچ کس از جاش تکون نمی خورد و میخکوب شده بود. سر کوچه زنی رو دیدم که با دیدن این حادثه فورا دوید و به سمت ما اومد. اینقدر با عجله اومد که چادر و روسریش از سرش باز شد و موهای سپیدش کاملا نمایان شد. اومد و زیر کتفهای مرد رو گرفت و گفت: آقا محمد التماس میکنم زشتِ بیا بریم. اینجا میدون جنگ نیست ... اما حتی گریه هم چاره و درمان و اسلحه ای کارآمد نبود.
مرد با دستهاش زن رو به عقب پرت کرد و او هم مثل مرد در جوب کثیف و پر از لجن غوطه ور شد.

- حاجی چرا نمی زنی؟ بزن. مهم نیست. شلیک کن. نخودها رو بریز.

وقتی مردم متوجه شدن که اون یه موجیِ کم کم به خودشون اومدن. بعضی ها از محل دور شدن تا مبادا به اونها صدمه ای برسه، بعضی ها فقط نگاه می کردن، و بعضی ها هم فقط خندیدن تا دردهاشونو التیام ببخشن. من خودم رو بین جمعیت گم کردم. لابلای مردم دست و پا زدن آقا محمد و سعی و تلاش بیفایده حاج خانوم رو نظاره گر بودم.

اما خوشبختانه .... اما خوشبختانه کسی متوجه نشد که اون مرد، آقا محمد، پدر من بود.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:30  توسط مصطفی  |